۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

عشق پنهان، اژدهای خیزان

تو خونه مون همه به میرحسین رای دادن. اما کی فکر میکرد بعد از انتخابات اون طوری شه. بابام مثل ما گیج شده بود ولی مشکل اینجا بود که هنوز به آقا اعتقاد داشت. شبا از آزادی صدای تیر میومد. سر تکون میداد می‌گفت «به آقا انتقاد دارم.» آخه چرا؟ واقعا این طوری فکر میکرد یا تکنیک تربیتیش واسه ما بود؟ میگفت آشوب، آشوب. تو دلم میگفتم چرا راستشو نمیگی؟
ما قایمکی میرفتیم خیابون. تظاهرات. در حدی که زیاد تابلو نشه. میرفتیم بلوار کشاورز هفت تیر ولیعصر. هیچ وقت نتونستم تو چشاش نگا کنم و بهش بگم دارم کجا میرم.

با بابام همیشه همین طورم. رابطه مفصل و عاشقانه ای دارم ولی پنهانی. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر