۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

هر چی لبه تو دنیا مجیز تو رو میگه

همیشه دلم می خواست نویسنده شم. ولی نشدم. نویسندگی سودای منه. سودا چیه. حتی حاضر نیستم روزی ده دقیقه بشینم پشت کیبورد و بنویسم. خدایا چقدر حسرت میخورم به پیمان خاکسار. اون کیه من کی ام. تو اینستاگرام پست میذاره که داره چه کتابایی رو ترجمه میکنه. اون وقت من فقط تو اینترنت از این شاخه به اون شاخه می پرم. صفحه آدمای مختلف، غریبه ها. آخه که چی؟ آخرشم احساس حماقت میاد سراغم و بیش از پیش از اینی که هستم ناامید میشم. از بین اون همه آدم، فقط چهار پنج نفرو جدی میگیرم. بناز و نسترن و رسولی و موسن. همینا. حسین نوروزی هم که نیست.

بابا من کسی بودم واسه خودم. شاید هنوزم وقت باشه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر