۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقانه نیست

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقانه نیس                      تصور کن یه مردو با چشمای خیس
نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم                    نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم
شکسته میرم امشب بانو خدا نگهدارت                        اگرچه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت
واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود                       ولی  تو  پنجره  باش  تموم دیوارت
ببخش منو اگه بوی زخم چرکینم و                           زجه های کبودم میشه موجب آزارت
دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه                       سکوت سرد و پر از انبساط افکارت
خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز                        برای بدرقه ام با اون لباس گلدارت
و دل خوشم کنی با یه دروغ مصلحتی                       که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت
ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود                 صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت
میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی                    بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت
شکسته میرم و خاطرات سبز تو رو                           به یادگار می برم امشب خدانگهدارت
هر چی لبه تو دنیاس مجیز تو رو میگن                     تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر
هر چی دسته تو حسرت دامن توئه                            تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر
تعبیر یه خوابی که تو ذهنی خسته است                     اون آخرین در نجاتی که همیشه بسته است
تو یه تکرار خسته ای که فقط یک باره                       وحدت اون دردایی هستی که بیشماره
من  تو اسم تو تجزیه شدم بانو                                 تجربه کن منو تو یه مرگی دوباره
شعری که خون تو حسرتت لخته میشه                       آخرین وارث نسل عشق اخته میشه
منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن                           تموم واژه ها رو تو ذهنت دغدغه کن
بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو                                        اسم حقیرمو رو زبونت لقلقه کن
واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت                      آخرین جمله همینه خدا نگهدارت



۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

مرد فقط 4 نفر

واقعیت چیز عجیبیه. عجیب تر از عجیب. رسولی راست می‌گه. منم خیلی وقتا با میم درباره‌ی این حرف می‌زنیم که ئه، اگه از روی زندگی فلان فامیل و در و همسایه فیلم بسازن، کارگردان متهم می‌شه به اغراق و بزرگ‌نمایی. چرا این طوریه؟ چرا خود واقعیتو قبول نمی‌کنیم و انتظار داریم در حد هضم ما تغییر کنه و رقیق شه تا بپذیریمش؟ درستش اینه که باید برعکس باشه.

یه بار که با ر سوار بی‌ارتی آزادی شدیم، یه خانوم 50، 60 ساله با یه سری مخاطبای فرضی بلند بلند در حال حرف زدن بود. همه م نگاه می‌کردن. می‌گفت مرد کجا بود دیگه مرد پیدا نمی‌شه که. یه سری شاهدهای تاریخی‌ام ارائه می‌کرد. می‌گفت مرد فقط 4 نفر. هیتلر صدام موسولینی رضاشاه. از وسط مردا یه صداهایی درمی‌اومد منتها در حد مسخره کردن بود. شاید خنده‌دار باشه ولی واقعا یه چیزایی درباره‌ی مائو و انقلابای جهانی می‌گفت که خیلی ام پرت نبود. من و ر می‌خندیدیم منتها درستش این بود که صدای خانومه رو ضبط کنیم تا وقتی این ماجرا رو واسه کسی تعریف می‌کنیم فکر نکنه خالی‌بندیه. 

هر دری رو وا می‌کنم می‌بندی

یکی روی آسانسور مترو شادمان با ماژیک نوشته عشق من پول.

۱۳۹۴ فروردین ۲۶, چهارشنبه

قرارمون میدون ونک

الان که ازدواج کردم خیلی چیزا برام عوض شده. تو خوابم نمی‌دیدم این طوری شه ولی شد. نسبت به مامان بابام خیلی رقیق و احساساتی شدم و مدام عذاب وجدان دارم. حسرت می‌خورم که چرا باهاشون بهتر رفتار نکردم و چرا با عن‌بازیام خسته‌شون کردم. اینا در حالیه که هنوزم آبم باهاشون تو یه جوب نمی‌ره. چرا روابط انقدر پیچیده است؟ کاش می‌شد یه قراری می‌ذاشتیم. عصر جمع می‌شدیم دور میدون ونک . یه دکمه‌ای رو فشار می‌دادیم. همه دق دلیمون از هم پاک می‌شد می‌رفت پی کارش. بعدش از نو انگار نه انگار. تو وبلاگ از ارتفاع فلان می‌خوندم که تو یونان باستان رسم این بوده که هر کی گم می‌شده و چو می‌افتاد که فلانی گم و گور شده، وقتی پیدا می‌شد باید مراسم به دنیا اومدنو اجرا می‌کرد تا تو دنیای زنده‌ها راهش بدن. یه شبانه روز مثل جنین چمباتمه می‌زد تو یه لگن آب و روغن و صبح از وسط پاهای یه زن رد می‌شد و می‌شستنش و لای پارچه می‌پیچیدن. کاش می‌شد منم لای پارچه بپیچن و همه چی از اون روزی شروع بشه که بابام دستمونو می‌گرفت می‌برد پارک.