۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه

من یه پرنده‌ام آرزو دارم

چند روز پیش با ر رفتیم قلعه رودخان. چیزی که اونجا دیدم، عجیب‌تر از عجیب بود. می‌شد گفت هوا سرده  ولی نه سرمای آزاردهنده. مه غلیظی همه جا رو پوشونده بود و اون بالاهارو به زور می‌دیدیم. اطراف پر از درختای بلند سبز بود. این همه سبزی وسط زمستون چطوری ممکنه؟ توی ماشین که بودیم، درختای اون اطراف لخت بودند و خبری از منظره‌های سرسبز نبود اما اون بالا حسابش با بقیه‌ی جاها فرق می‌کرد. انگار توی یه کره‌ی مه‌گرفته رو درخت‌کاری کردن و ما اون وسطو سوراخ کردیم و رفتیم توش. من نمی‌دونم بقیه در کنار پارتنرشون با چی خوشن. ولی می‌دونم که وقتی ر هست، از ته دل می‌خندم و لپشو می‌کشم و غذا می‌خوریم و حرف می‌زنیم و کارای معمولی دیگه. نه عکسای خیلی عشقولی با هم می‌ندازیم و می‌ذاریم فیسبوک، نه جلو بقیه شوآف میایم که وای ما چقدر عاشق همیم. می‌دونم که بعضیا با این جور کارا ارضا می‌شن و تقویت مثبت زیادی از اطرافیانشون می‌گیرن اما باعث می‌شه که از یه جایی به بعد، عکس‌گرفتن مهم‌تر از با‌هم‌بودن بشه. خب این خیلی مبتذل و غم‌انگیزه و من ازش برائت می‌کنم.
کلاس چهارم که بودم، خانوممون از بچه‌ها می‌پرسید که در آینده می‌خوان چیکاره بشن. وقتی نوبت من رسید، گفتم نویسنده. الان خودم تعجب می‌کنم که با چه جرئتی اون حرفو زدم. یادمه چندتا از بچه‌ها خندیدن و یادم نیست خانوممون چی گفت. من با اینکه نوشتنو خیلی دوست دارم، اما توی هر مقطع زندگیم که این خاطره یادم می‌اومد، برام خیلی دور و دست‌نیافتنی و لای ابرها و تو آسمون بود. انگار خودمم باور ندارم که اگه می‌تونم به طور مستمر بنویسم و از این کار لذت ببرم، اسمش نوشتنه و اسم منم نویسنده است. حالا که با ر هستم، می‌خوام مستمر بنویسم. مطمئنم که این کار باعث می‌شه خیلی احساس مفید بودن کنم. چون مفید بودن یعنی حس کنی یه کاری رو بلدی. بعد بری انجامش بدی و در عملم ببینی که ئه آره درست فکر می‌کردی. حالا منم حس می‌کنم این کارو بلدم. گرچه ممکنه سرم در ابرهای توهم فرو رفته باشه و هیچ گهی نباشم. البته من واقعا آدم جالبی‌ام و حتی اگه هیچ گهی نباشم، جالبیم به همینه.