۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

عجایب خلقتی دیدم در این دشت

من برگشتم با یه عالمه قصه.
خیلی اتفاقا افتاد، خیلی چیزا عوض شد. واسه من همه چی تموم شد. ر مردد بود. منم اطمینان و یقین می‌خواستم. دیدم نمی‌شه ادامه بدیم. رهاش کردم. به قول علی مصفا، رهاش کردم بره رئیس. این از من.
چند وقت گذشت. بعد ر جلو اومد. گفت جدایی از اونی که تصور می‌کرده سخت‌تره. گفت سبک سنگین کرده و دیده سختیِ شروع مسیر، سختی ازدواج، می‌ارزه به باهم بودن.
باورم نمی‌شد.

حتی الان که اینارو می‌نویسم، حتی الان که اسممون تو شناسنامه‌ی همه، الان که خونه گرفتیم و یخچال و قابلمه و کبریت و نون و روغن خریدیم، الان که حالم خوشه، باورم نمی‌شه که اون سختیا رو رد کردیم. انقدر تن و روحمون تحلیل رفت، انقدر شک کردیم تا شد این. آدمیزاد چیه؟ ما واقعا هموناییم که با هم خدافظی کردیم؟ هموناییم که تو پارک ایرانشهر گریه‌مون گرفت که چرا نمی‌تونیم با هم باشیم؟ اگه ما اوناییم، پس اینایی که این روزا دارن خونه‌شونو درست می‌کنن کین؟ باورم نمی‌شه که اون سختیا گذشت؛ اما خب فعلا که گذشت و اینم می‌ره جزو عجایب روزگار.