۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

خدافظ

تموم شد. ر رفت. تموم
باید جل و پلاسمو ببرم یه جای دیگه چون ر آدرس اینجا رو بلده
یعنی تنها کسیه که آدرس اینجا رو بلده
خدافظ ر جان

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

با اعتماد به نفسی که تو داری، می‌شه سفینه پرتاب کرد فضا

اونایی که تو فیسبوک کنار عکس پروفایلشون یه متن ادبی یا شعر می‌نویسن. اونا. اونا. درکشون نمی‌کنم. انگاری خودشونو می‌ذارن وسط گود، به همه اشاره می‌کنن که «هی ملت، منو نگا»
فکری‌ام که چرا جلب توجه از اون کاراس که من هیچ وقت نخواستم به این شیوه‌های گل‌درشت انجامش بدم؟
به قول کیارستمی، شایدم مُخوام ولی نتونُم.

چه حکمتیه که بهار با عزای دل ما می‌آید؟ هان؟

یه موزیک ویدئو دیدم که گروه ناشنوایان و کم شنوایان اجرا کرده بودند. پلی که کردم،‌ یه سری دختر و پسر با حرکات اشاره یه ترانه‌ای رو اجرا می‌کردن. رسید به یه قسمتی که درباره‌ی شک می‌گفت. می‌گفت «تردید همه‌ی وجودتو گرفته. اره می‌دونم. اما دیگه وقتشه که بلند شی و عمرتو بیشتر از این هدر ندی.»

اینجا بود که یهو من از یه ناظر خنثی تبدیل شدم به اونی که دارن قصه‌ی زندگیشو شو اجرا می‌کنن. برای اجرای مفهوم «تردید» دست راستشونو به صورت عمودی بلند می‌کردن و تو هوا به چپ و راست می‌لرزوندن. خودشه. این علامت، نماد زندگی این روزای منه. آخ که چقدر قشنگ زدن به هدف. آخ که چقدر همه‌ی مردم خوب تردیدو می‌شناسن. آخ که چقدر آدمیزادِ مردّد، بی‌دفاع و مظلوم و پر و بال‌ریخته و ترحم‌برانگیز و حیوونکی می‌شه. می‌بینی ارغوان؟ شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من؟ می‌بینی؟