۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

ای آقا، ما کی باشیم

راستش دیگه وقتشه من یه جمله‌ای بگم: احساس ضعف می‌کنم.
دلیل؟ ر به دلایلی که برای خودشم نامعلومه، بعد از دو ماه تصمیم به ازدواج، مردّد شده. تقریبا 2 هفته است که این خبرو به من اعلام کرده. الان احساس ضعف و به‌دردنخوری می‌کنم چون اون ته‌ته دلم فکر می‌کنم این اتفاقات به خاطر قصور من افتاده. واقعا خودمم می‌دونم که این فکر خیلی مریضه، منتها چه کنم. فکر مریضی دارم. فکر می‌کنم اگه من جذاب و سکسی و عالی بودم، اون همیشه مجذوب من باقی می‌موند. در حالی که ر بارها گفته مشکلش با اصل ازدواجه، نه ازدواج با من.
توی زندگیم جز یکی دو بار زمان بچگی، کسی تشویقم نکرد. (حالا نمی‌گم ضدحال زدنا چقدر بود.) عادت ندارم کسی تشویقم کنه تا کاری رو انجام بدم / خوب انجام بدم. یعنی اساسا محرکم برای انجام هر کاری که تا حالا کردم، تشویق کسی نبوده. هرگز. حتی این طور نبوده که وقتی می‌بینند آدم داره کاری رو موفقیت‌آمیز انجام می‌ده، حداقل توی این مرحله تشویق کنن که آفرین باریکلا با قدرت بیشتر ادامه بده. این شده که توی زندگیم منتظر آدما و حرفای مشوق و پرانرژی‌ نبودم و نیستم (وای که این لغت انرژی این روزا چقدر تو حرفای آدمای اطرافم بسامدش رفته بالا). شایدم واسه همینه که گه خاصی نشدم. نمی‌دونم چی شد اینو گفتم اما راست راستش الان به این نتیجه رسیدم از این بابت خیلی ناراحتم. یه جاهایی وایمیستم از بالای بالا به مختصات زندگیم نگاه می‌کنم. می‌گم ببین اگه اینجا یکی تشویقت می‌کرد چند کیلومتر طولانی‌تر می‌تونستی بدوی. اگه فلان موقع یکی واست کف می‌زد می‌گفت آفرین، الان یه نقطه‌ی مقبول‌تر بودی و از خودت و شغلت راضی‌تر می‌شدی.
من تو زندگیم هر کار مثبتی کردم، وظیفه‌م بوده. این طور بارمون آوردن. هر اشتباه کوچیک و بی‌اهمیت یه غول بی‌شاخ و دم بوده که باید وایسیم انقدر توضیحش بدیم که دهنمون کف کنه اما بازم ننه بابامون راضی نشن و تنبیهمون کنن. اگه از نظر در و همسایه و فامیل، درسخون و خانوم و اجتماعی بودیم، این چیزا تو خونه‌مون هیچ سند افتخاری محسوب نمی‌شده. درسخونیم؟ خب باشیم. نه پس، مگه قرار بود نباشیم؟ خوش‌اخلاقیم؟ هستیم که هستیم.
کلا هیچ وقت حس نکردیم کار ویژه‌ای کردیم. از اونی که فکر می‌کردیم، معمولی‌تر جلوه داده شدیم و آرزوی کسی‌بودن رو با خودمون ان‌شاءالله تعالا قراره ببریم زیر خروارها خاک.
حالا که این اتفاقا در مورد رابطه با ر افتاده، این چیزا یادم افتاده. چون به دلیل همون سیستم تربیتی درخشان، ماها منتظریم یه اشکالی پیش بیاد تا داوطلب بشیم اونو به گردن بگیریم. انگار همیشه‌ی خدا رفتارمون یه نقصی داره و باید بگردیم پیداش کنیم و با قیافه‌ای شرمنده، سطل اشغال کلاسو بذاریم رو سرمون تا همه هو کننمون.
+ ر تردید داره که باهات ازدواج کنه؟ خب تقصیر توئه. تو می‌تونستی بهتر رفتار کنی و نذاری بهش سخت بگذره.
ـ بابا والا بلا این طوری نیست. دلیل اون یه چیز دیگه است. ربطی به نقص من نداره.
+ همین طوریه بدبخت. خودت خبر نداری.یوهاهاهاهاها.
ـ دور شو ای فکر کثافت. 

۱۳۹۳ فروردین ۳۰, شنبه

تو اون آخرین در نجاتی که همیشه بسته است

یه نکته راجع به تراپیست. ر گفت من نمی‌فهمم چطور بدون دخالت فیزیولوژیک و بدون دست بردن به رگ و مویرگای مغز، دکتر می‌تونه رفتارای آدمو تغییر بده. روان‌شناس با حرف زدن صرف چی رو می‌تونه عوض کنه؟
دوست دارم جوابم این باشه که واقعا می‌شه چیزایی رو با حرف زدن صرف عوض کرد. حس می‌کنم دلیلش اینه که ناخودآگاه دلم نمی‌خواد امیدم از روان‌شناس قطع شه. روان‌شناس برام در حکم در نجاته. آخرین در نجات*. نمی‌خوام ازش مأیوس شم. تو ذهنم یه آینده‌ای رو تصویر می‌کنم که از همه جا رونده و مونده‌م و از همه ناامیدم، حتی ر. هیشکی حرفمو نمی‌فهمه. اون موقع است که می‌گم آهان، روان‌شناس هست. می‌رم پیشش و براش درددل می‌کنم. اون می‌شه سنگ صبورم.
این تراپیست واسه یکی باور مذهبیشه، واسه یکی منبع انرژی کائناته، واسه یکی دیگه‌م مال و منالشه. من که هیچکدوم از اینا رو ندارم، چسبیدم به همچین کانسپت کپک‌زده‌ای. آی ام ساری. آی ام ساری بابام جان.

*به قول شاهین، تو اون آخرین در نجاتی که همیشه بسته است.

۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه

اکتسابی یا ژنتیکی؛ مسئله این است

توی مسیر ازدواج، وقتی آشنا می‌شی با یه خانواده‌ی دیگه، انگار با یه سیستم ارزش‌گذاری جدید آشنا شدی. بعضی ارزشای قبلیت رنگ می‌بازن و با بعضی دیگه واسه اولین بار آشنا می‌شی. اولین بار وقتی این نکته رو فهمیدم که ر گفت واسه قطعی شدن نظرم، مامانم باید تو رو ببینه. تا اینجا که اوکی بود. اما بعدتر فهمیدم که صرفا می‌خواد ظاهرمو ببینه.
کارش نه عجیب بود و نه نوظهور؛ اما توی سیستم ارزش‌گذاری من، ظاهر فقط در این حد نقش داره که اگه مثلا فرد نقص عضوی داره، ممکنه تصمیمات رو مجبور به تجدید نظر کنه. فقط همین. نه اینکه خب بریم ببینیم دختره اگه از یه حدی کمتر خوشگله، امتیاز کمتری بهش بدیم.
هر کی منو می‌شناسه می‌دونه که منم مثه بقیه از دیدن یه چهره‌ی خوشگل کیف می‌کنم؛ اما اینجا حرف بر سر امتیازدهی و ارزش قائل شدنه. من وقتی یه آدم زیبا می‌بینم، صرفا یه منظره‌ی زیبا دیدم، مثل اینکه یه رودخونه‌ی باصفا یا دشت گل دیدم. تو دلم می‌گم به‌به چه صحنه‌ی قشنگی. اما (اوایل ناآگاهانه و از یه جایی به بعد آگاهانه) همیشه حواسم بوده که امتیازها رو به اخلاق و صفات اکتسابی فرد بدم، نه ژنتیکی‌ها.
یادمه که ر وقتی با یکی از دخترای قوم و خویشش درباره‌ی من حرف می‌زد، دختره پرسید خب فلانی چطوریه، ر عکس منو واسه طرف فرستاد و گفت «غیر از قیافه‌ش که متوسطه، بقیه چیزاش خوبه». اولا خیلی خوشحال شدم که دیدم از نظر ر، تمام صفات اخلاقی و رفتاری من مثبته. یه چیز دیگه‌م فهمیدم و اون اینکه لابد برجسته کردن اهمیت ظاهر و چهره و قید زدن بهش نیاز بوده که ر این کارو کرده.
چیزی که تابلوئه اینه که ادعای من اصلا این نیست که قیافه‌ی من خوشگل یا خیلی خوشگله؛ بلکه می‌گم این نوع قید زدن نشونه‌ی یه اهمیتی واسه فاکتورهای غیراکتسابیه که من باهاش مخالفم.

خوبی ازدواج اینه که یک، با خانواده‌ها، آدم‌ها و سیستم‌های باور مختلفی آشنا می‌شی؛ دو، شاید بهتر باشه یاد بگیری مسالمت‌آمیز کنارشون روزگار بگذرونی.ی