۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

یه روزی با اشک شادی می‌بینیم گلدونای خونه رو، عاشق همدیگه هستیم و به دنیا نمی‌دیم اون هوای خونه رو

پنج روز پیش ر اعلام کرد تصمیم خودشو گرفته و می‌خواد که با هم ازدواج کنیم. روی نیمکت یه پارک شلوغ نشسته بودیم که اینو گفت. می‌خواستم بغلش کنم و ببوسمش؛ اما نمی‌تونستم. در عوض زل زدم به گربه‌ای که به ما نگاه می‌کرد. ماتم برده بود. باورم نمی‌شد از این لحظه که ر این کلمه‌ها رو به زبون آورده، همه چیز تغییر کرده. باورم نمی‌شد زن و شوهر شدیم و روزگار بهمون قشنگ‌ترین لبخندشو زده.
همون لحظه یه کسی اومد روی نیمکت بینمون نشست و من دیدمش. یه بچه بود منتها شبیه هیچ کدوم از بچه‌هایی که تا حالا دیده بودم نبود، خیلی خوشگل‌تر و معصوم‌تر. هیچی نمی‌گفت و بهمون نگاه می‌کرد. شبیه بچگیای خودم بود؛ وقتایی که بابام یاد داده بود شعر بخونم و من انقدر روزا تمرین می‌کردم تا وقتی شب زنگ خونه رو زد، بپرم و همه رو از حفظ بخونم. صورت بچه شبیه بچگیای ر بود، همون قدر خوشگل با موهای لخت و چشمای روشن عسلی. شبیه 9 سالگی من بود، وقتی که توی جشن تکلیف قرآن خوندم و بابام برام یه گردنبند طلا خرید و من شب از شدت هیجان و شوق خوابم نبرد. شبیه صورت ذوق‌زده‌ی ر بود وقتی که چند سال بعد، از یه دختر خوشگل خوشش اومد و دل‌دل زد تا به دختر بفهمونه. بچه شبیه شعرای نوجوونی من، شبیه صدای خوش ر بود. شبیه صورت جفتمون بود، وقتی اولین بار همدیگه رو بوسیدیم؛ وقتی اولین بار ر به من گفت چقدر تن قشنگی دارم و وقتی اولین بار کیفور شدم وقتی دیدم بدنش از تصورات من خوشگل‌تره. بچه شبیه برق چشمامون بود وقتی درباره‌ی آینده‌ی مشترک حرف می‌زدیم.
تمام مدتی که روی نیمکت نشسته بودیم و ر حرف می‌زد، بچه لبخند گذاشته بود تو قاب صورتش. بلند شدم و دست بچه رو گرفتم، بغلش کردم و صدای نفساشو شنیدم. بوسیدمش و بهش گفتم سلام. بعد دست ر رو گرفتم و از پارک اومدیم بیرون.

۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

هم‌شاگردی سلام. به خواب من نیا

کلاس چهارم دبستان بودم. قرار شد شاگرد اول‌‌ها به بچه‌‌های ضعیف‌تر درس بدهند و برای ثلث دوم گروهی که از همه موفق‌تر بوده از «خانوم» جایزه بگیرد. این‌طور شد که من شدم معلم «عالی‌‌زاده». بین زنگ‌‌ها باید تمرین‌‌های ریاضی عالی‌‌زاده را تصحیح می‌‌کردم؛ که اغلب هیچ کدام را حل نمی‌‌کرد. اما دختر خوبی بود و درعرض یکی، دو روز از هم خوشمان آمد. عالی‌‌زاده بعد از چند هفته گفت که دیگر دلش می‌‌خواهد مشق‌‌هایش را بنویسد و گفت که هیچ گروه دیگری مثلِ ما با هم دوست نیستند.
یک روز بین زنگ‌‌ها گفت خواهری دارد که کلاس دوم است و درسش خیلی «بد» است و خواست که من معلم خواهرش هم بشوم؛ چون «از خانوم بهتر درس می‌‌دهم». بهش گفتم که نمی‌‌توانم بروم خانه‌‌‌‌شان. که خودش گفت خواهرش شاگرد مدرسه‌ی خودمان است. جا خوردم.
 یک روز زنگ تفریح خواهرش را نشانم داد. دخترِ خیلی چاق و رنگ‌پریده‌‌ای بود، با عینک ته‌‌استکانی و موهای آشفته که یک کپه از زیر مقنعه زده بود بیرون. گوشه‌ی حیاط نشسته بود و خواهرش را که دید لبخند زد. عالی‌‌زاده بهش گفت «دوست من ازین به بعد میشه معلمت. هم ریاضیتو بهش نشون بده هم دیکته‌‌تو.» بعد هم جلوی او رو به من کرد «این یه سال رفوزه شده. الان باید سوم باشه.» نمی‌‌دانم چرا ازش نپرسیدم برای چی هیچ وقت زنگ‌‌های تفریح با خواهرش ندیدمش.
از فردای آن روز مشق‌‌های خواهر عالی‌‌زاده را می‌‌دیدم. کم حرف می‌‌زد و خیلی طول می‌‌کشید جمله‌‌اش را تمام کند. هی مکث می‌‌کرد و دنبال کلمات می‌‌گشت. همان روز اول متوجه شدم حروف را درست نمی‌‌بیند و عددها را جابه‌جا می‌‌خواند ( بعضی وقت‌‌ها فکر می‌‌کردم واژه‌‌ها را حدس می‌‌زند و همین است که بیشتر غلط از آب درمی‌آید).
روز دوم، تمرین‌‌هایش را نشان داد و گفت «خانوم، این تمرینا» (مثلِ لحنی که ما «خانوم معلممان» را صدا می‌‌زدیم؛ وقتی که می‌‌گفتیم «خانوم اجازه!» یا «ببخشید خانوم»).
این را که شنیدم مُردم از خجالت. انقدر خجالت‌‌زده شدم که حالم زیرورو شد. خواهر عالی‌‌زاده فقط یک سال از من کوچک‌تر بود. این لقب اصلاً حقِ من نبود و انگار او با این حرف، خودش را تا توانسته بود کوچک کرده بود. انگار باور داشت خوار و ذلیل است؛ آن هم رویِ حساب چند تا تمرین که بین زنگ‌‌ها تصحیح می‌‌کردم.
از خودم بدم آمد. فکر می‌‌کردم تقصیر من است که او اصلاً متوجه درس‌‌ها نمی‌‌شود؛ مخصوصاً که به عالی‌‌زاده هم گفته بودم «دست خودش نیس. چشم‌‌هاشه» و او هم جواب داد که «خب، چشاش ضعیفه دیگه.» نمی‌‌دانم از لباس پوشیدنشان بود یا از خوراکی‌‌های زنگ‌‌تفریح که فکر می‌‌کردم وضع مالی خوبی ندارند. باز می‌‌مُردم از خجالت. این عذاب ‌‌وجدان رهایم نمی‌‌کرد که چرا خواهر عالی‌‌زاده روزها حال ندارد و مدام چشم‌‌هایش را می‌‌مالد.
آن روزها مطمئن بودم عالی‌‌زاده به خواهرش بی‌‌اعتناست... و من از شدت شرم شب‌ها برای خواهر عالی‌‌زاده گریه می‌‌کردم.
یادم نیست بالاخره ما آن جایزه را بردیم یا نه. از عالی‌‌زاده دل‌خور بودم و دوستی من و او کم‌‌جان شد.
عذابِ آن روزها هنوز با من است. بعد از 14 سال گاهی شب‌ها خواهر عالی‌‌زاده را در خواب‌‌هایم می‌‌بینم. همیشه مثل همان روزِ اول، گوشه‌ی حیاط در همان حالت نشسته. من کم‌‌کم به سمتش می‌‌روم. ساکت ساکت است؛ اما تا جلو می‌‌روم انگار که بخواهد چیزی بگوید لبهایش تکان می‌‌خورند. هنوز کلمه را تمام نکرده و هیچ صدایی نمی‌‌شنوم؛ ولی می‌‌دانم که می‌‌خواهد بگوید «خانوم، این تمرینا»
و من وحشت‌‌زده از خواب می‌‌پرم.... و شرم‌‌زده‌‌ام.

+ این یادداشت 2 سال پیش نوشته شده.

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟

یه سکانسی هست تو آژانس شیشه‌ای که سلمان، پسر حاج کاظم، می‌آد دم در آژانس تا مدارک پدرش رو تحویل بگیره. سلمان می‌گه اینجا چه خبره؟ حاج کاظم می‌گه خودت همه چیو دیدی. بعد سلمان به پدرش نگاه می‌کنه و می‌گه «مامان می‌گه من شما رو نمی‌شناسم، حالا اومدم بشناسم.» یه کم دیگه‌م می‌گه «بابا تو از من بدت می‌آد؟» بعد پرویز پرستویی هم یه چیزایی می‌گه و بعدش سلمان دستشو می‌آره جلو، انگار که بخواد یه جور خاصی دست بده. (شبیه یه مدل دست دادن انگلیسی که یه بار یه آدم انگلیس‌دیده‌ای برام تعریف می‌کرد.) حاج کاظم دستشو می‌گیره و باهاش مچ می‌ندازه.
اینجا موسیقی عجیبی پخش می‌شه. یه جور سوزناکی. هر بار این سکانسو می‌بینم، اینجاش که می‌رسه دلم از جا کنده می‌شه. دلم می‌ره دوازده سیزده سال پیش. اون روزهایی که با بابام خوب بودیم. شاید بیشتر از شیش هفت بار این فیلمو دیدم. به اینجا که می‌رسه، محاله گریه‌م نگیره. مچ که می‌ندازن، ضربان قلبم تند‌ می‌شه و انگار دارم بدبخت می‌شم. بهروز شعیبی یه نگاهی می‌کنه، یه نگاهی ها. کینه و محبت و ستایش قاتیه.
روزایی که با بابام خوب بودم یه فاز دیگه‌ای بود. آدم حسابم می‌کرد. شاید الآنم بکنه ولی فکر نکنم. اصلا نمی‌دونم یهو شد یا کم‌کم. بالاخره یه چیزایی شد تا رسید به اینجا که دیگه اصلا همو نمی‌بینیم مگر پای سفره‌ی شام. اونجام باز به هم نگاه نمی‌کنیم که. سر پایین، شام بخور، بشقاب بذار بالای پیشخون آشپزخونه، خدافظ‌شما. احتمالا به این نتیجه رسیدیم که این مدلی جفتمون راحت‌تریم.
الآن که نگاه می‌کنم، می‌بینم من خیلی درگیر رابطه با بابام بودم. رفتم روانپزشک، روانشناس. اون وقتا که همه‌ش با هم تنش داشتیم رفتم دکتر معده، قلب، اکو، هولتر‌مونیتورینگ. شبا خواب ببین بمیره، نمیره.
حالا کار نداریم. مهمش اینجاس الآنم که ظاهرا کاری به هم نداریم، همه‌ی اینایی که گفتم تا هنوز ادامه داره، فوقش به یه شکل دیگه. نه که بگم انتظار داشتم همه چی یادم بره و حالم خوب شه. اما دیگه توقع نداشتم هنوز این سکانس آژانس چنان به گریه‌م بندازه که تا یکی دو ساعت تو حال خودم نباشم.

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ کِی با ما راه می‌آیی جون مادرت؟ 

+این یادداشت 2 سال پیش نوشته شده.

در ستایش حرف زدن

پنجشنبه 10 بهمن
چه قید تأکیدی در زبان فارسی غلیظ‌تره و قاطعیت و اطمینان بیشتری رو به خواننده منتقل می‌کنه؟
این قید رو تصور کنید و آخر این جمله بنشانید: تو رابطه با یه کس دیگه، حرف زدن بیشتر از اون چیزی که تصور می‌کردم، مفیده.