۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

سورپرایزینگلی

سورپرایزینگلی، ر داره به ازدواج با من فکر می‌کنه و کلیِرلی، سردرگم و مستأصله.
دلایلی که واسه ازدواج جمع کرده، تا امروز، 40 درصد مثبت و 60 درصد منفیه. مهلت خواسته تا، اگه شد، درصدها رو تغییر بده و تصمیم قاطع واسه ازدواج بگیره / نگیره.
در همین راستا، امروز برای من و مادرش قرار ملاقاتی رو ترتیب داد تا بلکه این درصدا یه تکونی به هیکلشون بدن و جابه‌جا بشن. لوکیشنی مسخره‌تر از پارک دانشجو هم که وجود نداشت، وگرنه مطمئن باشید قرارو اونجا می‌ذاشتیم. مادره یه حرفایی زد و یه حرفایی شنید. قبلش فکر کردم واسه خط و نشون کشیدن و کشتن گربه دم در حجله پا میاد؛ اما این‌طوریا نبود. بنده خدا می‌خواست واقعا منو ببینه و نظر بده.
اِنی‌وی، وقتی رسیده خونه به ر گفته نظرم اینه «نه عالی، نه بد» که ترجمه‌ش می‌شه «هیچی به هیچی»
آنفورچونتلی، هنوز مانند آونگی معلق در فضایی میان زمین و آسمان در حال تاب خوردنیم.

۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

ابتذال در شعار، گشادیسم در عمل

امروز متهم شدم که بی دل و جرأتم.
دوستم حال ر رو پرسید و منم دیدم دیگه وقتشه،‌ حکایت قرار گرفتنمون در شرف جدایی رو تعریف کردم. دوستم گفت که من تسلیم سبک زندگی پدر و مادرم شدم و دارم جا می‌زنم و انقدر عقب‌گرد رفتم که حاضر شدم از خیر رابطه‌ی رضایت‌بخشم با ر بگذرم. سعی می‌کرد منو تحت تأثیر حرفاش قرار بده و مدام وسط حرفاش می‌پرسید که نمی‌خوام حرفمو پس بگیرم و همیشه می‌خوام تسلیم باشم؟
حرفاش به وضوح مزخرف بود. «جر دادن خود به سبک ژاندارک» شاید برای اون خیلی جالب باشه، ولی من حالم از شعار دادن به هم می‌خوره. واقعیت زندگی من واضحه و نیازی نیست برای اثبات حقانیتم، مدام زر بزنم و به بقیه رهنمود بدم.

جدی گرفتن چند تا شعار مثل «استقامت» و «سوختن مانند شمع در تمنای آزادی» چقدر مبتذله.

ای یگانه‌ترین یار، رفتن یعنی رفتن

چقدر این روزا نفسگیره.
شاید ر برای همیشه از زندگیم بره.
البته درستش اینه «من یه کاری کردم که اون به احتمال زیاد مجبور شه از زندگیم بره.»
حالا همچین فرقی‌ام نمی‌کنه شاید. (انقدر عادت کردم دقیق و خیلی مته به خشخاش حرف بزنم، همش با قیدهای احتمال و شاید و احتمالا و این کسشرا. واقعا خسته‌کننده‌ست.)
رفتن رفتنه. معنای دیگه‌ای نداری. حالا هی دلیل بیاریم و بگیم ما کس‌خار منطقیم و هر کاری می‌کنیم، حتی جدایی، با یه خروار دلیل عقلانیه؛ اما واقعیت جدا شدنه.
من دو سال و چند ماه با ر رابطه داشتم. رابطه‌ی محشر. حالا تپ. تمام.
البته خودم می‌دونم ماجرا به همین یهویی اتفاق نیفتاده. من چند ماه بود به این قضیه فکر می‌کردم که ما عملاً‌ نمی‌تونیم بیشتر از این با هم باشیم. چون من برام بهتره ازدواج کنم و اون براش بهتره مجرد بمونه. خب پس واضح بود که اگه بیشتر کش بدیم، خودمونو مسخره کردیم.
بازم هنوز همه چیز قطعی نیست؛ چون ر مهلت خواسته تا با این مسئله کنار بیاد. با تقریب خوبی، تابلوئه که نتیجه جدایی همیشگیه؛ مگر اینکه یهو شقیقه‌ی ر با جدول کنار خیابون برخورد کنه و یهو تصمیم بگیره ازدواج کنه و بگه «او مای گاد، کی از تو بهتر عزیزم»

انقدر تصویر مضحکیه که ترجیح می‌دم به جدایی فکر کنم تا این خزعبلِ دور از ذهن.

۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

ما و جدیت معصومانه

13   دی
1. یه کانسپتی هست که من اسمشو می‌ذارم جدیت معصومانه. هر بار کسی رو می‌بینم که دچارش شده، بی‌شک گریه‌م می‌گیره. یه معصومیت عجیبی پشتش هست که بیداد می‌کنه. تا جایی که یادم میاد، تو زندگیم واسه معصومیت زیاد گریه کردم. معصومیت بچه‌های کوچولوی بی‌دفاع، گربه‌های سرمازده، اون قاتل زنجیره‌ای بیجه، بابک حمیدیان تو هیس دخترها فریاد نمی‌زنند.
فیسبوک هم دو بار جدیت معصومانه رو نشونم داد. جواد ظریف یکی از پست‌های فیسبوکشو دو بار شِر کرد و در کامنت پست دوم توضیح داد که یکی از کلمات پست اول اشتباه بوده و چون بلد نیست از امکان ادیت استفاده کنه، دوباره کل متن اصلاح‌شده رو منتشر کرده.
یه بار دیگه مهدی هاشمی قبل از دربی یه پست فوتبالی گذاشت. نوشت که از من می‌پرسند فکر می‌کنید نتیجه بازی چی می‌شه؟ منم می‌گم خب معلومه، تیم ما. پایین پست در توضیح نوشته بود که نمی‌داند گزینه‌ی ابراز احساسات را چطور فعال کند.
2. من با بابام رابطه‌ی خوبی ندارم و هنوز بعد از 12 سال از اولین دعوای اساسی ما، رابطه اصلاح که نشد هیچ، روز به روز عفونی‌تر شد. من از این مسئله خیلی خوب مطلعم و همه‌ی سعیم این بوده که این ضعف که سال‌ها تأثیرات مخرب دهن‌صاف‌کنی روی من گذاشته، روابطم رو با آدمای دیگه تحت‌شعاع قرار نده. تمام هم و غمم این بوده.  منظورم از آدمای دیگه، همه‌ی آدمای دیگه‌ای هستن که به نوعی باهاشون ارتباط دارم. مثلاً مادرمو به چشم زن اون نبینم، عمومو به چشم برادر اون نبینم. چون اگه به این چشم ببینم، نمی‌تونم هیچ رابطه‌ی سالمی باهاشون برقرار کنم. شاید این حرف‌ها کس‌شعر به نظر برسه ولی من با گوشت و پوسم حسشون کردم.
مثلاً مادربزرگ من پسر ارشدش رو (که بابای ما باشه) بدجوری قبول داره و ستایش می‌کنه. تقریباً هر شب به خونمون زنگ می‌زنه و مهم نیست کی گوشی رو برمی‌داره، می‌خواد با پسرش حرف بزنه. یه بار من گوشی رو برداشتم و حال و احوال کردم. آماده شدم گوشی رو بدم بابام، پرسید بابات خونه‌س؟ منم گفتم آره. گفت «می‌خواستم ببینم هست یا نه. هیچی خودتون خوبین؟» بعد مکالمه‌ی عادی و خداحافظی. دو ثانیه نگذشته بود که باز تلفن زنگ زد. این بار بابام که نزدیک گوشی بود، جواب داد. من تو اتاق بودم و شنیدم که داد زد گفت «این فلان فلان شده منو صدا نزد.»
شاید اگه شما توی موقعیت من بودید، یه کم ناراحت می‌شدید و می‌گفتید به تخمم و تمام. اما رابطه‌ی من و بابام شبیه یه فاجعه‌س. یادمه بعد از یک سال دوستی، داشتم یه کُسی تعریف می‌کردم که دوست‌پسرم پرسید مگه با بابات حرف نمی‌زنی؟ گفتم نه. گفت «یعنی چی؟ خب سردین دیگه؟» توضیح دادم که حدوداً دو ساله با بابام هیچ حرفی نزدم. می‌دونین نکته کجا بود؟ این بچه اصلاً باور نمی‌کرد که ممکنه کسی با باباش (که توی یه خونه هستن و هر چقدرم اجتناب کنن، باز مجبورن توی مکان‌ها و موقعیتای مشترک قرار بگیرند) هیچ رابطه‌ای نداشته باشه. اما خب حالا که شده بود.
من نمی‌دونم واقعا مادربزرگه گفته بود می‌خواد با باباهه حرف بزنه یا نه. نمی‌دونم واقعاً اشتباه از گوش من بود یا اون. چیزی که می‌دونم، همونیه که تعریف کردم. اما قطعاً وقتی بابام اون حرف (و بعدش داد بیداد) رو نثار من کرد، مطمئن بوده که من تعمداً گوشی رو بهش ندادم. فراتر از اون، من به خاطر اختلافم با اون، مانع شدم مادر پیر بدبختش چهار کلوم باهاش حرف بزنه و این دلخوشی رو از مادرشم گرفتم. خب چی باعث شده که اون انقدر مطمئن باشه؟ یه آدم بی‌طرف ممکنه بگه اون پیرزن ممکنه یه آن یادش رفته باشه با باباهه‌م کار داره. این سناریو احتمال بیشتری داره؛ اما انقدر عمق خرابی زیاده که بابای ما اصلاً یک ثانیه هم نخواست این فکرو کنه.
منظورم اینه که اختلاف با یک نفر، به ظاهر اختلاف با یک نفره. اما واقعاً اختلاف با یه کرور آدم دیگه‌س. من اینا رو نمی‌گم که مفتخر باشم بابت این مسئله. واقعیت اینه که من اختلافم با بابام رو ضعف خودم می‌دونم. منظورم این نیست که تو دلم می‌دونم حق با اونه و فقط واسه حفظ غرور و این مزخرفاته که واسه آشتی پیش‌قدم نمی‌شم. نه. اما اصلاً دیگه برام مهم نیست حق با کیه. مهم نیست بجنگم و همه رو قانع کنم که دیدین من راس می‌گفتم؟ مهم نیست مثه موش بچپم تو سوراخ و نک‌ و نال کنم. اینا قبلا برام خیلی اهمیت داشت. نمی‌دونم گذر ایام و بالا رفتن سنه یا اینکه واقعا از نظر ذهنی خودم رو قانع کردم.
با خودم خیلی حرف می‌زنم درباره‌ش. چی شد این همه جوش زدی؟ هیشکی توی این خونه با تو نیست، طرف تو نیست. پس ول کن، شل کن. بذا بگذره. فقط کارای زشت اون، تحقیر کردناش، فحش دادناش تو ذهنت بولد می‌شه. اما یه ثانیه فکر کن که این پروسه چی واسه تو داره؟ هیچی، فقط یه قلب آزرده و یه ذهن خراب بی‌اعتماد.
3. چند روز پیش تو کمد دنبال باتری دوربین می‌گشتم، چشمم خورد به یه دفترچه‌ی کهنه. ورق زدم. متن چند تا نوحه و ترانه با خط خوش ریز توش نوشته شده بود. بعضی صفحه‌ها جا نبود و کج نوشته بود تو حاشیه. با اینکه کج بود، با دقت و وضوح بالایی نوشته شده بود. یارا یارا گاهی دل ما را به چراغ نگاهی روشن کن / نماز منی یا علی بن موسی الرضا (2)  / دل من یه روز به دریا زد و رفت.

دفترچه مال بابام بود.