۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

وات دِ هل فون‌تریه؟

اول دی
درست یک روز قبل، رابطه‌ی من و ر شکل عجیبی به خودش گرفت.
1. سی آذر تولد ر بود. شب یلدا. اون روز که نه، اما فرداش تونستیم همو ببینیم. حالا کجا بریم که ر نلرزه؟ سینما. فیلم که تموم شد، یه ساعتی وقت داشتیم. چپیدیم تو یه کافه‌ی داغون، فقط بابت سوءاستفاده‌ی مکانی. با این که قسمت غیرسیگاریا نشستیم، دود خفه می‌کرد با اون سقف کوتاه و فضای تاریک و خف و دلگیر.
حرف زدیم و نیم ساعتی که گذشت، دیدم ر بی‌قراره. گفتم کمرت درد می‌کنه نمی‌تونی بشینی؟ گفت بریم، خوابم میاد. دیشب خوب نخوابیدم. گفتم ئه. گفت آره، بد خوابیدم. خواب دیدم. گفتم ئه خواب دیدی؟؟ گفت آره، خواب بد، ترسناک، وحشتناک.
اینجا نقطه‌ای بود که رابطه‌ی من و ر تغییر شکل داد. فهمیدم که ر دیوار چین نیست. مقاوم و نفوذناپذیر نیست. عایق هم نیست.
2. امروز فیلم idiots رو دیدم. خیلی اذیت شدم. چند تا صحنه رو واقعاً با مشقت تماشا کردم، مثلاً سکس رقت‌انگیز دسته‌جمعی. فیلمای فون‌تریه تأثیر زیادی روم می‌ذاره و خودم اینو می‌دونم. موقع دیدن فیلماش، یه سپر دستمه که اثرات مخرب روحی رو ازم دور کنه. به ضربه‌گیر مجهز می‌شم که یه وقت نکنه تا چند روز تو مود فیلم باقی بمونم. امروز بعد از ایدیتز، احساس لوزر بودن یقه‌مو گرفت. برای چند دقیقه سپر رو گذاشتم زمین و به حرفای ر فکر کردم.
3. حس تنهایی غم‌انگیزی از لابه‌لای کلماتش نشت می‌کرد. برای اولین بار تو این دو سال، از درونیاتش گفت. گفت که مدت زیادیه آرامش نداره. نمی‌فهمه چرا، اما ذهنش درگیره و مدام مشغول فکرای مخرب جور واجوره. انقدر شدید که برای اولین بار تو عمرش خواب / کابوسش رو یادش مونده و وحشت کرده. گفت تمرکز نداره، کلمه‌ها رو به خاطر نمیاره و موقع حرف زدن، شبیه احمقا می‌شه. من‌من می‌کنه و باید کلی فکر کنه تا کلمه‌ها یادش بیان. خوب که نگاه می‌کنه، تو جمع احساس ضعف می‌کنه و شکست رو به شکل یه هیولا می‌بینه که روی کل زندگیش سایه انداخته. یه عقاب گنده‌ی کثافت که می‌خواد شکار رو بکّنه و ببره.
می‌خواد شکاری رو ببره که من تا امروز تصور می‌کردم یه شاهین قویه؛ اما امروز خرگوش ضعیفی رو دیدم که داره به خودش می‌پیچه و می‌لرزه.
خرگوش من. عزیز من.

گریه‌م گرفته.

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه

چرا ای حریف چقر و بدبدن؟

28 آذر
تولد ر 30 آذره. پارسال براش یه کاپشن اسپورت سبز خریدم. سال قبل‌ترشم پیرهن کنفی سیاه، اما اصلاً نشد که بهش بدم. داستان داره آقا، داستان.
اواخر تابستون دو سال پیش، من و ر با هم آشنای عمیق/دوست شدیم. تولد من آبان بود و ر برام چیزی نخرید؛‌ که طبیعی بود. خیلی نوپا بود نهال دوستی. همون که بنشان که کام دل به بار آرد. وسطای آذر تصمیم گرفتیم که با هم بخوابیم. خیلی کول و موفق پیش می‌رفتیم که رسیدیم به تولد ر. خب انسان نرمال اگه تا اینجای قصه رو شنیده باشه، حق می‌ده که می‌خواستم یه یادگاری واسه تولدش بهش بدم. آقا هیچی دیگه. 30‌ام آخرای هفته بود و اول هفته گفت که قراره بره شمال. من با خنده بهش گفتم پس قبلش یه قرار بذاریم خدافظی کنیم و کادوتو بدم. گفت چه کادویی؟ گفتم تولد دیگه. چی بگه خوبه؟ «نه عزیزم. مرسی. این کارا چیه. از این سنتا نذاریم بابا.» تِپ. تمام.
حالا من پیرهن کنفیه رو خریدم هزار سوراخ چپوندم. بادم خالی شد. هیچی دیگه قضیه کنسل و کادوئه موند بیخ ریش خودم.
پارسال پیروی همون «سنت نذاریم و اینا»، به من چیزی نداد. من براش کاپشن سبز خریدم و تعجب پشت تعجب کرد. اما به هر حال قبول کرد و همدیگه‌رو بوس کردیم و قربان شما و اینا.
حالا باز امسال برنامه داریم. امروز بهش گفتم می‌خوام برات کلاه بخرم؛ اما خودت باید بیای انتخاب کنی چون سلیقه‌تو نمی‌دونم. باز گفت این کارا چیه و اینا. (اینا کلمه‌ی خودشه، نه من)

بابا جان، ‌این دلیل نمی‌شه که. ر جان، من دلم می‌خواد سالی یه بار برات یه کادو بخرم. حالا تولد شده بهانه‌ش. چرا مقاومت می‌کنی عزیز جان؟ چرا ای حریف چقر و بدبدن؟

۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

قمبلی در میان پری‌های دریایی

خرس می‌خوندم. نوشته بود که موقع انار خریدن چقدر اعتماد به نفس داره. برعکس،‌ وقت خریدن پنیر مثه دله‌دزدا این ور و اون ور نگاه می‌کنه و نمی‌دونه دقیقاً باید چی کار کنه.
من این تسلط شیرین و اون گیجی و گنگی رو تجربه کردم. پای یادگیری زبان که میاد وسط، انگار رو کتفام دو تا بال درمی‌آرم. کلمه‌ها به سرعت به ذهنم خطور می‌کنن و جمله‌بندی‌های درخشانی تحویل جامعه‌ می‌دم. کیف می‌کنم از خودِ مطمئن و لبخندی می‌زنم که یعنی «آها، منَ باخ. قوی‌ی‌ی‌ی‌ی»
آما و هزار آما موقع ورزش کردن. ابداً مهم نیست چه ورزشی. فقط ورزش، یعنی حرکت دادن ماهیچه‌ها و حرکات موزون و متناسب و هماهنگ. یه افلیج به تمام معنام. می‌رم استخر، زل می‌زنم به بقیه. صحنه‌های سوررئالی می‌بینم. انگاری دور از واقعیت، در عالم خیال:
دخترا تو مایوهای رنگارنگ با اعتماد به نفس شیرجه می‌زنن. پیرزنای چاق چروک خودشونو رو آب شناور نگه می‌دارن. بازوهای بلند و کشیده رو آب نیم‌دایره‌های منظم می‌کشن. کلاه‌های خوش‌رنگ رو سطح آب بالا پایین می‌رن. نور سالن تو آب منعکس می‌شه و می‌درخشه.
کات می‌شه و دوربین نمایی از بنده نشون می‌ده که خودمو قمبل کردم و تو قسمت کم‌عمق در حال تقلّام. جون می‌کنم کله‌مو از آب بیرون نگه دارم؛ در حالی که دهنم کلید شده و لبامو رو هم فشار می‌دم.
×××

چرا واقعاً؟ می‌خندم؟ باید بخورم جداً J

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

جا داره که من (سام‌وان) همین جا این توضیحو اضافه کنم که

12 آذر
امروز با ر بیرون بودیم. رفتیم کاخ نیاوران، چه خوشگل و زیبا و لوند بود طبیعت. اولش ته‌مونده‌ی بحث دیشب باقی مونده بود و یه کم سرد بودیم. بعد اومدیم گرم شیم، دوباره یه اتفاقی افتاد سرد شدیم. یهو به خودمون اومدیم دیدیم فریز شدیم و سرما رسیده به استخون. حس بدی بود. البته طبق معمول، خوبیش این بود که باعث شد حرف بزنیم و قضیه مفصل باز شه.
من از حرف زدن فراری نیستم. بعضی وقتا خودم به ر پیشنهاد می‌دم که بشینیم درباره‌ی فلان موضوع که باعث دلخوریم/ش/مون شد حرف بزنیم. معمولاً هم مسئله حل می‌شه. من و ر دو ساله که با هم دوستیم. با هم خوبیم (چه جمله‌ی کلی مهملی واقعاً). در کل اختلافات عمیقی نداریم و اگرم گاهی دلخوری، بحث یا بگومگویی پیش میاد، غالباً پای یه سوءتفاهم درمیونه. همه‌ی اینایی که گفتم، یه استثناء داره.
اون استثناء عبارت می‌باشه از وقتایی که دلیل ناراحتی من، نه ر، بلکه خونواده‌م هستن. اصلاً عجیب بی‌ردخور کار بالا می‌گیره. همیشه یه روند ثابتی رو طی می‌کنه، به نقطه‌ی اوج ثابتی می‌رسه، سیر نزولی ثابتی رو از سر می‌گذرونه و قصه به ته می‌رسه و کلاغه به خونه‌ش می‌رسه.
این‌جوری:
(بلااستثناء کل ماجرا اس‌ام‌اسی اتفاق می‌افته.)
+ چیزی شده؟ ناراحتی؟
ـ نه خوبم.
+ چرا، یه چیزی شده. سر حال نیستی.
ـ تو خونه حرفم شد.
+ ای بابا، چی شده؟
در اینجا من نه خیلی کوتاه، نه خیلی مفصل، قضیه رو تعریف می‌کنم. همیشه به این مرحله که می‌رسیم، من ابراز نارضایتیم از اتفاق جزئی مذکور رو تعمیم می‌دم. تو این مایه‌ها که: «اَه، نامردیه که من مجبورم تو این شرایط زندگی کنم و دم نزنم.» یا «کاش می‌شد ول کنم برم به خدا.» و اون فارغ از تفاوت میان جمله‌هام، همواره این جوابو می‌ده: «چی بگم»
بعد از گُلدن جمله‌ی «چی بگم»، همون زمان یا موقع حل مسئله در شورای حل اختلاف، توضیح ر اینه:
«تو هر مسئله‌ای رو بیش از حد بزرگ می‌کنی. این نحوه‌ی برخوردت آسیب‌زاست. کارکردش فقط اینه که باعث می‌شه باورت شه مشکل بزرگ و حل‌نشدنی‌ای داری. بعد که باورت شد، خلع‌سلاح می‌شی، دستاتو می‌بری بالا و کاری جز گریه و تسلیم از دستت برنمیاد. به جای این کار، حتی اگه مشکل بزرگی داری، کوچیک ببینش. فقط با کوچیک دیدنشه که می‌تونی باهاش مقابله کنی یا باهاش کنار بیای. این روش کمتر بهت آسیب می‌زنه و کارکردش اینه که ادامه‌ی زندگی رو برات راحت‌تر می‌کنه. به جای جنگ کردن و زخم خوردن، ضدضربه کن خودتو. حالا نه که ضدضربه، اما کمتر آسیب‌پذیر.»
(البته هر بار این همه حرفو نمی‌زنه ها. هر بار دو، سه تا جمله. که صرف‌نظر از هم‌پوشان‌ها، در مجموعِ این دو سال شده جملات بالایی. بعدم این که من با کلمه‌های خودم واسه شماها توضیح دادم. واسه همین شعاری از آب دراومده. یاه یاه یاه.)
من از نحوه‌ی جواب دادن، نه بذارید دقیق‌تر بگم، از نحوه‌ی برخوردش با مسئله ناراحت/شاکی می‌شم. یه بی‌اعتنایی توأم با سرزنشی رو توی برخوردش می‌بینم که باعث می‌شه در همین حین که به خودم لعنت می‌فرستم که چرا حرف دلمو براش تعریف کردم، به سمت دیوار حرکت می‌کنم تا سرمو بکوبم بش. البته آروم، چون زمان داستان ما همیشه شبه و ملت خونه‌مون خوابن.
چیزی که باعث می‌شه ر بدجوری اصرار و ابرام کنه رو صحت حرفش، اینه که این روش در مورد زندگی خودش جواب داده. جا داره که من (سام‌وان) همین جا این توضیحو اضافه کنم که خوب هم جواب داده. یعنی ر در مقابله با مشکلات رنگ و وارنگ زندگیش (که ای جان، کمم نیستن) خم به ابرو نمیاره که سهله، حلال مشکلات همه‌ی دو جین دوستاشه.
این جور وقتا حرف منم اینه که «تو حواست نیست که من زنم و بیشتر از تو نیاز دارم دردا و مشکلاتمو با یه گوش شنوا در میون بذارم. و خب، خیلی ناامید می‌شم که تو اون گوش شنوا نیستی که هیچ، هر بار شدیداً این خواسته‌ی منو می‌بری زیر سؤال.»
خب تا اینجا که ماجرای همیشگی بود. اوگی. گود فور آس.
اما امروز ر در جوابم یه حرفی زد که تقریباً قانع شدم و بعد از قانع شدن، عرق شرم نشست رو فیلانم. ر پرسید «تا حالا فکر کردی چرا تو این دو سال، من هیچ وقت هیچ کلمه‌ای از مشکلات و ناراحتیای بزرگ یا حتی کوچیکمو به تو نگفتم؟» گفتم «خب معلومه. چون تو خویشتن‌دارتر و محکم‌تر از منی.» گفت «چی می‌گی؟ نچ. ظرفیت من اگه از تو کمتر نباشه، شک نکن بیشتر نیس. دلیلش اینه که من اخلاقاً به خودم اجازه نمی‌دم هیچ کس (از جمله تو رو) با گفتن مشکلات خودم، ناراحت کنم و یه بار حتی کوچیک از غصه‌مو بذارم رو دوشش.»
فرض ر اینه که همه‌ی ما با پاشیدن غصه‌ها و دردامون رو شنونده (چیزی که اسمشو درددل می‌ذاریم) غم و یأس زیادی رو بهش منتقل می‌کنیم. و خب، از ر بپرسی، این کار اخلاقاً غلطه.

هیچی ندارم بگم جز این که به نظرم حرفش درسته.

۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

چرا جر؟

بچه‌ها چند روز پیش رفتم مهمونی. حالم خراب شد به والله.
مهمونی دخترونه بود، ناهار خوردیم و حرف زدیم و کانالای ماهواره رو بالا پایین کردیم و از هیکل هم ایراد گرفتیم و ساعت پنج راست شکممون و گرفتیم اومدیم خونه‌مون. به غایت مفید، به غایت مفرح.
حالا خودمم پخ خاصی نیستم، در واقع هیچ پخی نیستم، اما خدایی حداقل با سر و صدا و ملچ مولوچ غذا نمی‌خورم. اه. چندشه، برو خودتو اصلاح کنم عیز دلم. (الان حالم از خودم بهم می‌خوره که به جای اینکه همون موقع به طرف بگم، اومدم دارم پشت سرش زر می‌زنم. اما چه چاره.)
جمع دخترا کسل‌کننده‌س. نمی‌دونم چرا. زر زر زر. اه. همه‌ش هیکل و چاقی لاغری. حالا چه گهی هستیم که هیکلمون محل اعتنا و توجه باشه؟ بابا زندگیتو کن، چند سال بعدم مرگه دیگه. چرا انقدر جر دادن آخه؟
حالا هر کی ندونه، خیال می‌کنه چه جولونی دادم تو جمعای پسرا که از این مقایسه‌ها می‌کنم. نه بابا. «پسرا» ندیدم که. سه چهار تا، در اثر صدفه و مدد مام طبیعت واقعاً. اما حس می‌کنم جز کشش جنسی، یه فان و بانمکی و فارغ‌بالی خاصی تو جمعای پسرا هست که من هلاکشم و عین نخورده‌ها، حسرت‌به‌دلشم هستم.
راستی، قراره برم پیش روانشناس. چه شود. ابالفضل امیرم، امیر بی نظیرم.

(آخه جمله‌ی قبل جای شوخی داشت؟ چرا انقدر دلقکم من؟ بچه‌ها برید تو کارگروها بررسی کنید تو رو خدا. ریشه‌ی این نابهنجاریا رو بخشکونیم.)
10 آذر