۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

لخ‌لخ دمپایی‌ها

زندگی چیز عجیبی است. لب‌هایت را می‌بوسد. دور اتاق چرخی می‌زند و دمپایی‌هایش را لخ‌لخ می‌کشد کف زمین. تصمیم که می‌گیری به بوی سیگارش عادت کنی، رفته است. 
اصلاً انگار چیز مردانه‌ای است. می‌خواهی سرت را روی سینه‌اش بگذاری، یادش می‌آید قرار مهمی دارد
و می‌رود.


۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

از یادآوری‌ها

1.روحانی رئیس‌جمهور شده، اوضاع ایران از قبل بهتر شده و منم خب خیلی خوشحالم. دلیل خوشحالیم فقط ریاست جمهوری اون نیست. دلیلش چیزیه که این روزا دارم یاد خودم میارم.
2.از وقتی یادم میاد آدم سخت‌گیری بودم. از اینایی که راحت نیستن، ایرادگیرن. نه اینکه اَن‌چوچک باشم. نه. اما بجوش و بپذیر (تأکید روی بپذیر) نبودم دیگر. بقیه را همان طور که هستند نمی‌پذیرفتم. پاچه‌گیر نبودم ها. اما اگر با شما معاشرت می‌کردم و ایرادی داشتی احترامت را حفظ می‌کردم؛ در عین حال توی دلم می‌گفتم «آره درست می‌گی، اما ریدی.» وسط اون همه چیز، ایراداتت می‌رفت توی تخم چشام. اسمش را گذاشته‌ام ایراد‌گیریِ ذهنی. که خب، می‌بینید صفت‌های شیک «ایراد‌گیری» و «پذیرا‌نبودن» چه خوب جفت‌و‌جور تو کاراکترم جا خوش کرده بودند/‌اند.
3.حالا این‌ها را گفتم که بگم چی. خب، به گذشته که نگاه می‌کنم می‌بینم خیلی بی‌خود چیتا بودم. این ایرادگیریِ ذهنی جلوی خیلی از کار‌هایم را گرفته. البته اون زمان حواسم که نبوده، چون اصلاً به این رفتارم آگاه نبودم. اما حالا که آگاهانه مرور می‌کنم، این‌ها می‌ره تو چشام. این صفت جلوی خیلی از دوستی‌هایم را گرفته. مثلاً در دوره‌ی دبیرستان می‌توانستم با خیلی از بچه‌ها دوست/ دوست‌تر باشم؛ اما نشد؛ نکردم. به این اضافه کنید که سنس آو هیومرم هم بالا بود ماشالا، یعنی استعداد دوست‌یابی و عُرضه‌ی نگه داشتنش رو داشتم. آمّا و هزار آمّا.
4.خلاصه اینکه می‌خواهم دیگر این‌طور نباشم. تقریباً یک سالی هست که دارم رویش کار می‌کنم. به قول بچه‌ها، می‌کنم که بشود.
5. خیلی چیز‌های دیگر هست که در مورد این صفاتم باید تعریف کنم. بعداً همه را می‌گویم.