۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

امروز جمعه‌س، گاد دمیت

امروز یه کار خوب کردم. بعد از اینکه دیشب اس‌ام‌اسی با ر حرفم شد، امروز ظهر بهش اس‌ام‌اس زدم و حالشو پرسیدم. اونم تشکر کرد و گفت خیلی وقته که ناهار نمی‌خوره. منم با اینکه مدت‌هاست این مسئله رو می‌دونم، نفهمیدم چرا اون لحظه یادم رفته بود و انقدر حماقت‌بار حرکت زدم.
ر خیلی نازه. صورتش موقع غذا خوردن انقدر بامزه می‌شه که فقط می‌خوام لپاشو بکشم. حالا منو باش. هر کی ندونه خیال می‌کنه یه بچه‌ی 1 سال و نیمه‌رو می‌گم. 
هعی. ازم ناراحته. البته منم ازش یه کم ناراحتم؛ اما این جور وقتا فکر می‌کنم من کار بدتری کردم. یادم باشه بعداً درباره‌ی علت این ناراحتیای کوچولو بنویسم. 
امروز به یکی از دوستام تو فیس‌بوک پیام دادم و سوءتفاهمی رو که نزدیک 6 ماهه (توهم زدم که) باهام داره، در میون گذاشتم. اونم جواب داد که اشتباه می‌کنم و همه چی آرومه و ما چقدر خوشبختیم. 
سبک شدم. 

۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

از رابطه و چیزهای دیگر

یه چیزایی‌ام هست درباره‌ی رابطه که به کسی نمی‌گی. رابطه‌هه خوبه‌ها. یعنی به طور کلی خوبه. اما به طور جزئی؟ بیلمیرم والا.
الان می‌گم منظورم چیه. مثلاً با هم اسکایپ می‌کنین. سلام و خوش و بش و نیش باز و خیلی فرح‌ناک. بعد از 5 دقیقه می‌گه راستی خبر بد اینکه این هفته نمی‌تونیم همو ببینیم. مجبورم بمونم محل کارم. حالا شما: عضلات صورتتون منقبض می‌شه. لبتون می‌شه یه خط صاف. بعد هی کله‌شو می‌چرخونه اون ور. می‌گی چی شده، مگه گارد ویژه می‌خواد حمله کنه؟ انقدر نچرخون سرتو آدم استرس می‌گیره. می‌گه بی‌بی‌سی داره فلان خبرو پخش می‌کنه. می‌گی خب بابا جان، برو نگاه کن. اولش می‌گه باشه. بعد می‌گه آخه ناراحتی. بخند. همیشه بخند. می‌گم خب جوک بگو بخندم. 
خلاصه دردسرت ندم. گفت، نخیر هر چی می‌خوام فضا رو خوب کنم نمی‌شه. گفتم می‌خوای بریم؟ گفت آره. گفتم باشه خدافظ. گفت خدافظ.
حالا بحثای احتمالی بعدش: من طبق معمول دفاعم اینه که خب بابا جان، آدمم. ناراحت می‌شم. نمی‌تونم اون لحظه مخفی کنم که. طبق معمول دفاع اون: یعنی چی، همه بگن ناراحتم و خودشونو خلاص کنن؟ نچ. تو اجازه می‌دی هر چیزی، کوچیک و بزرگ، ناراحتت کنه. این که نشد کار. قوی باش. محکم باش. نذار هر چیزی روت تأثیر بد بذاره.
من نمی‌تونم اون لحظه قوی باشم. اصلاً نمی‌خوام اون لحظه قوی باشم. اه.

چی کنیم با آشنا شدنای نوین

یکی از دهه‌ی هفتادیا تو فیس‌بوک برام یه لینک فرستاده که حالشو ببرم. حالا نپرس از کجا دهه هفتادی می‌شناسی که فعلاً حوصله‌شو ندارم، بعداً می‌گم. آره، منم رفتم باز کردم. می‌گه اول ثبت‌نام کن. کردم. بعد می‌بینم از این سایتای آشنا کردن مردا و زنا با همه. یعنی بعد از اینکه ثبت‌نام کردی، بسته به اینکه چه اطلاعاتی رو توی فرم نوشته باشی، بهت یه عالمه آقای جنتلمن معرفی می‌کنه می‌گه بیا، این همه مرد، برو آشنا شو. اصلاً خورد تو ذوقم. فقط به یه دلیل. اونم این که خیلی بی‌ذوق عکسا رو دونه دونه نشون می‌ده می‌گه خب، این خوبه؟ نه؟ بعدی خوبه؟
بابا من چه می‌دونم خوبه. یه قیافه دارم می‌بینم. همین. کت پوشیده راه‌راه کرم و مشکی. از این نتیجه بگیرم خوبه؟ بده؟ چیه؟
اساساً با مقوله‌ی «یه نگاه» مشکل دارم. آشنایی توی یه نگاه، عشق توی یه نگاه، دوستی توی یه نگاه. ترجیح می‌دم نود سال با یکی بشینم و پا شم،‌ بدون هیچی. اما بعدش که خواستم در مورد اون آدمه تصمیم بگیرم، چهار تا دیتا درباره‌ش داشته باشم. که بگم نظرش درباره‌ی رابطه اینه، درباره‌ی عشق اینه، درباره‌ی گردش، خوش‌گذرونی، ریخت‌وپاش، رفیق‌بازی این و این و اینه (یه این کم نوشتم، می‌دونم).
حالا منو تصور کن، از پشت مانیتورچی می‌بینم: آقای شیک، پاپیون‌زده، لبخندبه‌لب، خیره به افق. اینترنت می‌پرسه خوبه؟ مِن‌مِن می‌کنم. می‌پرسه خوشت نیومد؟ لبامو کج و کوله می‌کنم. اینترنت می‌گه برو عامو، گرفتی ما رو.

پلاس، یُخ

چقدر می‌خوام درباره‌ی چیزای مختلف بنویسم. شوما بوگو از برنامه‌ی میان‌مدت مطالعه واسه کنکور تا کادوی تولد که چی بخرم واسه آبجیه، تا نطق روحانی تو سازمان ملل تا همه چی. 
حالا یاس بود، می‌گفت از چی بگم.
حالا بذار اول از این گوگل بگم. من که اون قدیم‌قدیما بلاگفا بودم. والا راحت بود، بلّا راحت بود. یه یوزر و پسورد و بعدم می‌گفت بفرما، هلو بپر تو گلو. حالا از اون موقع صد سال می‌گذره‌ها ولی حالا. پا شدم اومدم بلاگر، اومدنش راحت بود. بلاگ نوشتنشم راحته، آمّا و هزار آمّا از پلاس. خودش می‌گه بیا حلقه‌ی دوستاتو زیاد کن. می‌گم نمی‌خوام. می‌گه تو رو خدا، این کارو کنی بیشتر می‌خوننت. لب کج می‌کنم که اِی، حالا بده بینیم چی هس. بعد که یه کم می‌ریم جلو، می‌گه ببخشینا، ما با این یوزر و پسورد و ایمیلت نمی‌دونیم تو واقعی هستی یا نه. فعلاً نمی‌تونی کسی رو اَد کنی، وایسا، تعلیق باش، معلق باش، مثه میمون از درخت تاب بخور تا ببینیم چی می‌شه.
خاک تو سر مهمون‌نوازیت.
مهمون‌نوازیم که می‌گم واسم مهمه‌ها. الکی نمی‌گم. شعورتو نشون می‌ده بابا، گوگل. آدم باش گوگل. بفهم آدم، آدم بفهم.

۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه

نوشتم «سام‌وان». گوگل می‌گه «ببین، من نمی‌دونم تو واقعاً کی هستی، واسه همین فعلاً‌ از حلقه‌ی دوست‌‌موست خبری نیس» ای بابا، من که می‌دونم کی هستم. فقط دلم نمی‌خواد تو بدونی من کی‌ام. می‌گه «اگه می‌خوای از ساسپنشن درت بیارم، یه کپی از یه مدرک شناسایی معتبر مثه گواهی‌نامه‌تو برام بفرست» می‌گم چه جدی گرفته این.