ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

قبلش هم به گلدونا آب دادم

(داشتم پست فربد طهرانچی رو می‌خوندم که دیدم دارم بی‌اختیار گریه می‌کنم.) امروز ظهر با ف رفتیم سینما خشم و هیاهو رو دیدیم. بازی نوید خیلی قشنگ بود ولی ف طبق معمول خوشش نیومد. نمی‌دونم چرا از هیچ فیلمی خوشش نمیاد. حتی با ابد و یک روزم حال نکرد. حال اونکه وقتی من فیلمو دیدم، به نظرم اومد هر ذی‌شعوری که فیلمو ببینه حتما کیف می‌کنه. ولی ف گفت فقط بازیا خوب بود و فیلمنامه افتضاح بود. که جای بسی تعجبه.
قبل از ظهر از روی دستور شف طیبه، حلوای انگشت‌پیچ پختم چون همه نوع حلوا رو عاشقم (توهم). ولی آخر کار چون روی حلوا روغن وایساده بود، نگاه کردنش دلمو زد و حتی الانم با فکرش دلم به هم می‌خوره. از وقتی روغن کرچک خوردم، با دیدن هر نوع روغن مایع، دل و روده‌م تحریک می‌شه و حالت تهوع می‌گیرم (عجیب).

آخر هفته قراره بریم لاویج با گروهی که خیلی نمی‌شناسمشون. البته من بیشتر مسافرت به مقصد قسمت‌آباد رو دوست دارم که ندونیم مقصد کجاست و توکلت علی الله پیشه کنیم. ولی فعلا گروه مصمم و جدیه و جایی واسه دلقک بازی نمی‌ذاره.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

عشق پنهان، اژدهای خیزان

تو خونه مون همه به میرحسین رای دادن. اما کی فکر میکرد بعد از انتخابات اون طوری شه. بابام مثل ما گیج شده بود ولی مشکل اینجا بود که هنوز به آقا اعتقاد داشت. شبا از آزادی صدای تیر میومد. سر تکون میداد می‌گفت «به آقا انتقاد دارم.» آخه چرا؟ واقعا این طوری فکر میکرد یا تکنیک تربیتیش واسه ما بود؟ میگفت آشوب، آشوب. تو دلم میگفتم چرا راستشو نمیگی؟
ما قایمکی میرفتیم خیابون. تظاهرات. در حدی که زیاد تابلو نشه. میرفتیم بلوار کشاورز هفت تیر ولیعصر. هیچ وقت نتونستم تو چشاش نگا کنم و بهش بگم دارم کجا میرم.

با بابام همیشه همین طورم. رابطه مفصل و عاشقانه ای دارم ولی پنهانی. 

اولاد پیغمبر

چرا وقتی میخوان بگن فلان زندانی سیاسی شرایط سختی داره، یهو یادشون میفته طرف سیده و میگن سید فلانی را دستگیر کردند؟ مگه واسه سید شدنش زحمت کشیده؟

شهر زیبا

+ خودت باید تصمیم بگیری
- نمیتونم. به خاطر همینم اومدم پیش شما.
خواهرشم تو رو دوست داره؟
خیلی
میتونی فراموشش کنی؟
نه
خب پس برو باهاش عروسی کن دیگه.
پس اکبر چی؟
تو میدونی اکبر واسه چی اون دختره رو کشت؟
دوستش داشت.
آدم وقتی کسی رو دوست داره مگه میتونه بکشه؟
نمیخواست بدنش به یکی دیگه
تو اگه جای اکبر بودی چی کار میکردی؟ توام دختره رو میکشتی؟
فراموشش میکردم.
پس آدمی که عاشق یه نفره میتونه فراموش کنه. میتونه؟ اگه میشه پس توام خواهر اکبرو فراموش کن.
نه. نمیشه.
شاهین یادته؟ میدونی چرا قتل کرده بود؟
پول طلبکار مادرشو نداشتن بدن مجبور شد طلبکاره رو بکشه.
آره. شاهین بابا نداشت. عاشق مادرش بود. نمیخواست مادرش به خاطر بدهی چند سال بیفته زندان. طاقتشو نداشت. طلبکاره رو کشت که مادرشو از دست نده. تو میگی کار خوبی کرد؟
نه
تو اگه جاش بودی چی کار میکردی؟ طلبکاره رو میکشتی یا مادرتو فراموش میکردی؟
مادرمو فراموش میکردم.
پس میشه کسی رو که عاشقشی فراموش کنی.
نه. نمیشه. من نمیتونم.
آدم راجع به بقیه خیلی راحت میتونه بگه فراموشش کن. قاضیایی هم که حکم اعدام اکبر و شاهینو دادن همین فکرو میکردن.
من چی کار کنم آقای غفوری؟
من اگه جای تو بودم خواهر اکبرو فراموش میکردم.




سخن بزرگان

داغون و له‌ و خسته‌ام. با ر می‌ریم یه دفتری  و من تو کارا بهش کمک می‌کنم. خسته شدم و کونم از این بابت می‌سوزه. واقعا نمی‌دونم چرا. خودم صادقانه داوطلب شدم بهش کمک کنم اما الانم صادقانه نادم و پشیمونم.
بعضی احوالاتم زودگذرند مثل همین که گفتم. کشف کردم دلیلش اینه که تخمینام همه تخمی و غلط‌اند. نمی‌تونم پیش‌بینی کنم هر کاری چقدر ازم انرژی می‌گیره و در نتیجه نمی‌تونم تخمین بزنم که کدوم کارا رو بکنم و کدومو نکنم. تازگیا فهمیدم تخمین درست زدن، کلید موفقیته. این جمله رو باید بدم طلاکوب کنند و صبح به صبح دور میدون ونک بچرخونم تا همه چراغ راهشون کنند. کافیه بتونی دقیق و درست تخمین بزنی. تو چه زمینه‌ای؟ هر زمینه‌ای.


این نوشته مال پارساله.

هر چی لبه تو دنیا مجیز تو رو میگه

همیشه دلم می خواست نویسنده شم. ولی نشدم. نویسندگی سودای منه. سودا چیه. حتی حاضر نیستم روزی ده دقیقه بشینم پشت کیبورد و بنویسم. خدایا چقدر حسرت میخورم به پیمان خاکسار. اون کیه من کی ام. تو اینستاگرام پست میذاره که داره چه کتابایی رو ترجمه میکنه. اون وقت من فقط تو اینترنت از این شاخه به اون شاخه می پرم. صفحه آدمای مختلف، غریبه ها. آخه که چی؟ آخرشم احساس حماقت میاد سراغم و بیش از پیش از اینی که هستم ناامید میشم. از بین اون همه آدم، فقط چهار پنج نفرو جدی میگیرم. بناز و نسترن و رسولی و موسن. همینا. حسین نوروزی هم که نیست.

بابا من کسی بودم واسه خودم. شاید هنوزم وقت باشه.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۱, چهارشنبه

استندآپ ناگفته ها

اجرای سجاد افشاریان تموم شد و من ماتم برده. هم خندیدم هم اشکامو قایمکی از 
گوشه چشام پاک کردم. دفعه قبل میخواست مخاطبو بخندونه. و خندوند. این بار اومده بود که حرفاشو بزنه، یه تئاتر واقعی. من از اونام که سنسورامو رو حساسیت بالا تنظیم میکنم. و خوشبختانه به همین دلیل شعرخونی افشاریان و «با غمامون بخندیم» از تک تک رشته های عصبیم گذشت و سر خورد تالاپی افتاد تو حوضچه قلبم. اگه قرار شه یه اسم واسه اجراش بذارم میگم «تئاتر کلمات ناگفته». و کیه که ندونه من بنده حرفهای ناگفته ام.